تبليغاتX
از زمین تا بخدا دوستت میدارم

از زمین تا بخدا دوستت میدارم

تا گرم آغوشت شدم چه زود فراموشت شدم

دعای اتصال النت

دعاي اتصال به اينترنت : اللهم اتصالنا بِل اينترنت ؛ اللهم آتنا كانكشن في الدنيا والاخرة ، انا نعوذ بكَ مِن كل ويروسٍ خبيثه عينا و الملعونيات ، انا نعوذ بِكُ من ديس كانكشن في الدنيا و الاخرة ، اللهم صلي علي محمدٍ و آل محمد

+ نوشته شده در  84/10/13ساعت 21:25  توسط احسان  | 

در کف تو

دیده ام سوی دیار تو در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از رازنهانی
تو به کس مهر نبندی مگر آن دم
که زخود رفته در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه ی بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آنکس که تو را برق نگاهش
می کشد سوخته لب درخم راهی؟
یا در آن خلوت جادوئی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
"وای بر من که ندانستم از اول"
"روزی آید که دل آزار تو باشم"
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی نه پیامی نه نشانی
ره خود گیرم و ره برتو گشایم
زآنکه دیگر تو نه آنی تو نه اینی

+ نوشته شده در  84/10/08ساعت 12:34  توسط احسان  | 

سیر تکاملی دانشجوی دختر

خاك و چووووووووووووووووووووووو

برگرفته از وبلاگ http://samabdi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  84/09/21ساعت 10:45  توسط احسان  | 

چهری تکراری

افتاده دل تنگم در بستر بیماری

ای دوست بیا اینک از بهر پرستاری

ای دوست مگر امشب بود تو بکار آید

کار دل من را ساخت تنهایی و بیماری

سرمستم و بیمارم بازیچه ی افکارم

می چرخم و می نالم چون ساعت دیواری

من ساخته ام با درد این چهره ی مسکین را

گفتی که تماشاییست این چهری تکراری

(( احسان ))

pesarahwazi_6001@yahoo.com

+ نوشته شده در  84/09/13ساعت 23:5  توسط احسان  | 

بارک الله

جدا از نیستانی در سحر گاه

یکی نی شکوه کردی گاه و بیگاه

که ما تربت نشین بی نشانیم

به کوتاهی بلندا چون قد کاه

رها برگی که در باد خزانیم

حزینیم و فرو افتاده در راه

به دل گفتم رفیق همزبانی

که داری آشنایی با شب و چاه

تو شاید سالکی عاشق تباری

شوی شوریدگان را یار دلخواه

ولی ما را ندیده پشت کردی

فکندی گوشه ایی با ناز و اکراه

حبیبا نازنین آخرشکستی

به سنگی شیشه ی همسای ما

تو هم بیگانه بودی نارفیقا

شکستی قلب ما را بارک الله

(( احسان ))

pesarahwazi_6001@yahoo.com

+ نوشته شده در  84/09/13ساعت 23:4  توسط احسان  | 

عزلت

آه در عزلت خود هم سخن زنجیرم

به کجا میکشدم قافله ی تقدیرم

مانده ام در خود و این قافله ی عمر دراز

خود ندانم که چه ام بسته ره تدبیرم

صبر کردم که به زنجیر تو پیوسته شوم

حلقه هم پای ببست این شده است تفسیرم

مشت گندم بنهادم به زمین بار آید

بخت بد جو بدر آمد چه بود تقصیرم

حال که پژمرده شدم همچو گلی در دل راه

می برد رام مرا نابقه ی تقدیرم

(( احسان ))

pesarahwazi_6001@yahoo.com

+ نوشته شده در  84/09/13ساعت 23:3  توسط احسان  | 

سرآغاز

ای سر آغازهمه خوبی ها

مینویسم از تو

تو که سر سبز ترین منظره ایی

تو که سر شارترین عاطفه ایی

برترین خوهش و احساس نیاز

وبدان تا به ابد دوستت میدارم

دوستت میدارم

از زمین

تا بخدا

از همین نقطه ی خاکی تا عرش

( احسان ) PESARAHWAZI_6001@YAHOO.COM

+ نوشته شده در  84/09/10ساعت 21:43  توسط احسان  | 

از یاد رفته

 

عشق از یاد رفته ی من

روزگار من سیاهه

بعد تو هر روز و هر شب

مونسم اشکه و آهه

حالا از یاد رفته این عشق

دیگه بر باد رفته این عشق

جمله ی روز و شب من

لعنت و نفرین بر این عشق

خطت مونده یادگاری

که نوشتی سازگاری

گفتی تا آخر عمرت

در کنارم موندگاری

pesarahwazi_6001@yahoo.com

+ نوشته شده در  84/09/10ساعت 15:31  توسط احسان  | 

کل کل

گفتمت خیلی می خوامت با دلم لج کردی

      گفتمت دوستت دارم دهن به من کج کردی

          حالا هر کاری کنی من دیگه خامت نمی شم

               اشکاتم جاری کنی اسیر دامت نمی شم

                   تورو من دیگه نمی خوام با دلت لج کردم

                        التماست رو دیدم دهن بهت کج کردم

                         احسان

 

+ نوشته شده در  84/09/10ساعت 3:30  توسط احسان  | 

توجه

... و  کـسـی  فـکـر  نـکـرد  کـه  چـرا  ایـمـان  نـیـسـت  و  زمانـی  شده  اسـت ،  که غـیـر  از  انسان  هیچ  چـیـز  ارزان  نـیـسـت.

دکتر حمید مصدق

 

 

 

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 23:10  توسط احسان  | 

جادهای سرد

شنيدم مردی از اين جاده های سرد می آيد

و من شکی ندارم بی برو برگرد می آيد

و پای صحبت ما می نشيند مثل آيينه

دلش حتی برای حرفهامان درد می آيد

پر از آوازهای «عاشقانه»‌ می شود يک روز

همينجا که فقط بوی سکوتی سرد می آيد

و با آنی که نامرد از در و ديوار می بارد

به آب و آينه سوگند مثل مرد می آيد

رفيق روزهای بی سر و سامانی مردم

که شعر خسته ام را آسمانی کرد می آيد

شما نشنيده می گيريد اما راست می گويم

شبی يک مرد از اين جاده های سرد می آيد

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 22:31  توسط احسان  | 

ماشه چکان

در جبهه نفس ناتوانيم افسوس

 بيهوده به هر طرف دوانيم افسوس

 صدبار گلنگدن کشيديم ولی

 يک بار نشد ماشه چکانيم افسوس

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 22:30  توسط احسان  | 

فدای نام تو

«تو» بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای «نام تو»، بود و نبودم...

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 22:28  توسط احسان  | 

غروب

 

وقت دلتنگی من شد

باز تو این غروب دلگیر

موندنش برام چه سخته

گفتنش برام نفس گیر

بادبادکهام پرکشیدن

تو هوای خاطراتم

حق حق گریه ی شعرم

اسم اونو کرده تعبیر

نفس گرم و نگاهش

چشمای مثال ماهش

همگی رفتن و رفتن

ماشدیم یک من دلگیر

حالا من شکسته بالم

چو چراغ بی زوالم

التماسم رو ببین تو

توی چشم کر و لالم

pesarahwazi_6001@hotmail.com

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 17:4  توسط احسان  | 

مرگ مرگ

با گذر بر قبر من یادم کنید

با نثار فاتحه شادم کنید

بادعای پاک و پر معنای خود

از فشار قبرم آزادم کنید

 ( احســــــــــان )

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 16:20  توسط احسان  | 

پاییز

در این غربت برهنه ی پاییز

  دل

به خزان چشمانت سپردم

چشمانت که من ابر آسمانش شدم

تا ببارد و نوازش کند دشت گونهایت را

می دانم مسیر عاشقیت رادر پیکر پوسیده ی من یافته ایی

تا مرور کنم

و

به یاد آورم  اندیشه هایم را

که مدام در آن پرسه میزنی

به من نگاه کن

تادر مر دمک چشمم تصویری از خود ببینی

پاییز را از یاد مبر

احسان

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 15:40  توسط احسان  | 

کوچه حسرت

تو را دیده ام

                   در غربتی نمناک

                                            وقتی در سکوت تنهایی از کوچهای حسرت گذشتم

                                                                                آندم

                                         که بر بستر لحظها احساس خود را بر سینه ی  باد  (( حک کردم ))

                                                                             ( ( احسان ) )

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 15:33  توسط احسان  | 

حسودیم میشه

 

به چشمهایی که لبخند تو رو می بینن حسودیم میشه

به لبهایی که رو لبهات می لغزند حسودیم میشه

به دستهایی که نرمی دست تورو حس می کنن حسودیم میشه

به تنی که آغوش گرم تورو تجربه می کنه حسودیم میشه

به شونه هایی که تکیه گاه بی کسی هات شدن حسودیم میشه

به گوش هایی که صدای قشنگ تورو می شنون حسودیم میشه

حسودیم میشه به اونی که عکسش می افته تو آیینه ی چشمات

حسودیم میشه به اونی که توی قلبت کنگر خورده و لنگر انداخته

حسودیم میشه به اونی که فاصله اش بات فقط نفسه

حسودیم میشه به تنی که روحش تویی!

   حسودیم میشه به رگی که خونش تویی!

      حسودیم میشه به گلدونی که گلش تویی!

       حسودیم میشه به آسمونی که ماهش تویی!

          حسودیم میشه به کوچه ای که عابرش تویی!

             حسودیم میشه به انگشتری که نگین اش تویی!

                حسودیم میشه به کوری که چشمش تویی!

                   حسودیم میشه به شبی که نورش تویی!

               حسودیم میشه به حوضی که ماهیش تویی!

           حسودیم میشه به قابی که عکسش تویی!

             حسودیم میشه به دلی که دلدارش تویی !

          حسودیم میشه به ساحلی که دریاش تویی!

    حسودیم میشه به قلبی که عشقش تویی!

( شعر ازندا )

 

+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 11:50  توسط احسان  | 

کشش

 

میکشمت سوی خود

این کشش قلبها ست 

قلب تو گر آهن است

قلب من آهنرباست

    (احسان)  

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 3:43  توسط احسان  | 

بمون

 

بمون بمون که رفتنت تیر خلاص قلبمه

بمون بمون که موندنت نبض حکایت منه

بمون بمون که با تو من رد میشم از خواب غزل

بمون تو معبود منی بی بی بینام غزل

بمون که تو آینه ها بی تو نمیشه منو دید

بمون که با بودن تو میشه ستاره ها رو چید

بمون که با حضور تو خستگی معنا نداره

بمون بمون نبودنت اشگ من و در میاره

((( احسان )))

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 2:29  توسط احسان  | 

درد بی درمون

الهي تو بميري من بمونم

سرقبرت بيام روضه بخونم

الاهي سرخک و عريون بگيري

تب مالت و فشار خون بگيري

اگر بردي از اينها جان سالم

الاهي درد بي درمون بگيري

اي دوست اي دوست

به جهنم که مرا دوست نداري

از بهر تو هرگز نکنم گريه وزاري

اگر روزي بجز من يار بگيري

الاهي تب کني فرداش بميري

الاهي تب کني فرداش

احســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 1:6  توسط احسان  | 

رنگ ارزشها

پشت فردا ها نگاه من شکست

      اشک من بارید و لبخند بار بست

           روزگارم رنگ ویرانی گرفت

                چشمها را ابر بارانی گرفت

                    رفتی و بی تو نگاهم اّب شد

                          بی تو این دل در تب و درتاب شد

                      رنگ ارزش ها همه بی رنگ شد

اشک چشمم هم زبان سنگ شد

شعراز:احسان       pesarahwazi_6001@yahoo.com

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 0:12  توسط احسان  |